تبليغاتX
دیالوگ

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

سانتافه

 

از سانتافه متنفرم.

از سیگار متنفرم .

 از زنها  متنفرم.

 لذتی که از کشتنشان می تواند نصیبم شود از کردنشان نصیبم نمی شود.

اگر دختر بودی به  انریکه اگلسیاس می دادی یا انشتین؟یا همین حالا کون لوپز را می خواهی یا مغز ماری کوری را؟

آخر داغ دل تو انشتین هم نبودی! تو حتی رتبه یک کنکور ایران هم نبودی!! تو فقط شاگرد اول دانشگاه خنگ آباد بودی ! تنها جای آزاد این کشور! جایی که شهریه اش آزاد است!!

آزادی...

شما آزادید هر که را می خواهید  دوست بدارید . یا ندارید! اما من چرا باید برای آن بجنگم؟!!

انسانیت...

معلوم شد انسانیت آنقدر ها هم مهم نبوده است . معلوم شد آن مارک حماقت من بوده است.

و اما من...

دیگر احمق نیستم . اما قعلا نمی دانم چی هستم!یا حتی هنوز تصمیم نگرقته ام چیزی (حالا هر چیزی )باشم یا نه.

 

نوشته شده توسط سروش آزادی در 12:44 |  لینک ثابت   • 
 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست